بایگانی tablmagaz
نمایشی از مرگ قهرمان از دریچهٔ ذهن نقاش
هامون قاپچی
مرگ سویۀ مطلق و انکارناپذیر زندگی است. قطعی‌ترین پدیدۀ زندگی هر جاندار و نقطۀ مقابل حیات در چرخۀ پرتکرار هستی است، الگوی همیشگیِ درام نیز در قصه‎گویی متکی بر ساختار ارسطویی و همان تبعیت از الگوی زندگی است: آغاز،‎ میانه و پایان.
تحلیل و بررسی مرگ قهرمانان نقاشی‌های قهوه‌خانه‌ای
مهدی بخشی‌‌پور مقدم
مرگ واژه‌ای است که نه‌تنها یک رخداد درد‌آور و فراقی ابدی پنداشته می‌شود، بلکه یک بازتاب عینی از گذر زمان است. ترس انسان از مرگ را می‌توان برگرفته از فهم گذر زمان در ناخودآگاهش دانست. انسانی که در خود توان ستیز با مرگ و گذر زمان را نمی‌بیند و از دیگر سو، سعی در مقابله با زوال، مرگ و گذر زمان را دارد. این‌گونه است که دست به خلق قهرمانان و اساطیری می‌زند که ستیزه‌جو و جنگاورند و برای جاودانگی می‌جنگند. قهرمان اساطیری که به‌دست یک هنرمند یا یک ادیب خلق شده، نمادی است از جاودانگی که با مرگ و نماد‌های آن در ستیزی بی‌پایان است، حتی در آن هنگام که قهرمان حاضر در اثر هنری یا ادبی، مغلوب گشته و به خون خویش می‌نشیند.
نگاهی روانکاوانه با تأکید بر منفیت مرگ و زندگی
علیرضا کیکانلی
مقاله پیشِ‌رو نگاهی است روانکاوانه به مفهوم مرگ قهرمان. در آغاز باید به این نکته اشاره کرد که در ادبیات روانکاوی، وقتی صحبت تز قهرمان است همچون هر مفهوم دیگر جایگاه قهرمان مطرح است، نه قهرمان به مثابۀ فردی که این جایگاه را تصاحب کرده است. مفهوم مرگ از مهم‌ترین دوقطبی‌ها و منفیت‌ها در روانکاوی است؛ به این معنا که مانند بسیاری از واژه‌های غیرعینی، مرگ و زندگی نیز  معنای متضادشان را در کنه خود دارند و چه‌بسا در جای هم نیز عمل و معنا می‌یابند. مقالۀ فوق  به بررسی دو مسیر مجزا ولی مرتبط و در امتداد هم می‌پردازد.
نگاهی به فلسفۀ مرگ قهرمان در تراژدی مدرن
سامان صدیق‌زاده
هیچ هنر دیگری به اندازۀ تئاتر بهره‌مند از حضور فلسفه در تمام وجوه نظری خود نبوده است، چه به‌عنوان ابزاری جهت تعمق و چه به‌مثابۀ چارچوبی برای کنترل و شکل‌گیری خلاقیت، فلسفه همواره ریشه‌های خود را در تاروپود تئاتر دوانده است. از طرفی دیگر، تئاتر را بسیاری به صحنه درآوردن فلسفه دانسته‌اند، چه در محتوا، چه در فرم و چه در نسبت محتوا و فرم با یکدیگر. در طول تاریخ فلسفه، قصه و اسطوره و سپس، تئاتر، به یاری انسان متفکر آمده است تا شناخت خود را بر جهان و مفاهیم گسترش دهد.
بررسی هستی قهرمان در ادبیات داستانی ایران
آقای آتش‌پرور، خیلی خوشحالم که دربارۀ ادبیات داستانی ایران با همدیگر گفت‌وگو می‌کنیم. شما از سویی، جزو نویسندگان موسوم به «نسل سوم» هستید، نسلی که برخی از آن‌ها، مستقیماً از نویسندگان عصر زرین ادبیات و هنر ایران، یعنی قله‌های ادبیات مدرن فارسی، بهره برده‌‌اند، قله‌هایی مثل هوشنگ گلشیری که اتفاقاً‌ خود شما شاگردش بوده‌اید. از سوی دیگر،‌ چندین سال است که آثار ادبیات داستانی ایران را مطالعه می‌کنید. آثاری را هم در این زمینه چاپ کرده‌اید. بنابراین فکر می‌کنم گفت‌وگوی پیشِ‌رو افق‌ تازه‌ای به سوی «بررسی قهرمان‌ها و شخصیت‌های جدید» ادبیات داستانی ایران باز کند.
بازبینی چگونگی مرگ ضدقهرمان در روایت‌های برجامانده از‌ ضحاک
مهرک‌علی صابونچی
اغلب بحث بر سر این است که قهرمانان چگونه می‌میرند یا کشته می‌شوند و به‌ندرت به مرگ و نابودی ضدقهرمانان پرداخته می‌شود. گویی ضدقهرمانان چون بازنمای شرارت و پلیدی‌اند و در مقابلِ رقیب و هماوردِ قهرمانش جای می‌گیرند، محکوم به نابودی و شکست و مرگ‌اند، پس جایی برای چیستی و چگونگی آن باقی نمی‌ماند. در میان ضدقهرمانان ایرانی، ضحاک جایگاه ویژه‌ای و قابل‌توجهی دارد. او که هزار سال از تاریخ دوازده‌هزار‌سالۀ اساطیری ایران را در اختیار دارد از سویی، رقیب و هماوردِ شاه‌قهرمانان برگزیده‌ای چون جمشید و فریدون است و از سوی دیگر، نمایندۀ تامّ شر و بازتابندۀ نیستی‌خواهی و ناراستی‌پراکنی اهریمن.
چرخۀ مرگ، سوگ و باززایی در فرهنگ مردم
محمد اسدیان
مرگ و زمانْ همراهانی دیرسال و دو روی یک سکه‌اند. برای رهیدن از چنبر مرگ باید بتوان بر اسب گسیخته‌بند زمان لگام زد. این دو چنان درهم‌تنیده‌‌اند که نمی‌توان آن‌ها را از هم باز گشود. مرگ در زمان و با زمان و در گذاری بی‌بازگشت، رشتۀ جان می‌گسلاند و بیم و دریغش نیست. در اساطیر میان‌رودان، «گیل‌گمش»، فرمانروای «اوروک»، نخستین‌بار نیستی را در مرگِ تلخ دوستش، «انکیدو»، تجربه می‌کند. اندوهگین می‌شود و می‌اندیشد که آیا روزی مرگْ زندگی او را نیز درهم خواهد پیچید. از این بیم و هراس ترکِ دیار می‌کند تا مگر رازِ مرگ را دریابد و بر زندگی جاوید دست یابد. در جست‌وجوها و پویه‌ها می‌شنود که «هیچ مردی که از زنی زاده شده باشد آنچه را تو می‌خواهی [...] به‌انجام نخواهد رساند [...] آن زمان که آدمیزاد را آفریدند، مرگ را بهرۀ او ساختند [...] به شهر خود بازگرد، آرام گیر و هردم از گذر زندگی را به لبخندی پذیرا شو، زیرا این بخشی از سرنوشتِ مردمان است.»
چکامۀ مرگ قهرمان در سال‌های سینمای خاموش
الکساندر اُوانسیان
تنها بیست سال بعد از اینکه اولین فیلم به‌دست برادران لومیر اکران شد و پنجاه سال بعد از آنکه آبراهام لینکلن به‌دست جان ویلکس بوث ترور شد، دیوید وارک گریفیث در تصمیمی شجاعانه یکی از مهم‌ترین نمونه‌‌فیلم‌های مرگ قهرمان را بر پرده تاباند.
نگاهی به شیوۀ گفته‌پردازی در مجموعه‌عکس‌های جنگ ایران ـ عراق از آلفرد یعقوب‌زاده با تکیه بر مرگ‌آگاهی قهرمان
سهراب احمدی
آلفرد یعقوب‌زاده در مجموعه‌عکس‌های خود از جنگ ایران و عراق، از امکاناتِ رسانۀ عکس برای ثبت رخدادها و کنش‌هایی بهره می‌جوید که هم می‌توان مجموع این رخدادها و کنش‌ها را قهرمانانه توصیف نمود و هم حضور خود عکاس در جبهه‌ها را نوعی عمل قهرمانانه دانست که حتی گاهی به مرگ کنش‌گر و یا حتی در خطر افتادن جان عکاس منجر می‌شود. این نوع مرگ فقط محاط به مردن نیست، بلکه بیشتر نوعی نگاه به هستی است که براساس آن، مرگ، نه یک رویداد مبتنی بر فوت بلکه نوعی ایثار قهرمانانه و گذشت برای پاسداری از ارزش‌هایی است که سربازان را به مصاف با مرگ کشانده و عکاس را به جبهه‌ها می‌برد.
نگاهی به رابطۀ مرگ شهر با مرگ شهریار قهرمان
امیرحسین مقتدایی
در حوالی سال ۷۴۰ ق. زمانی که حمدالله مستوفی «گشت‌وگذار دل‌ها» (نزهةالقلوب) را در توصیف مملکت ایران می‌نوشت و دقیق‌ترین اطلاعات را از حدود مرزهای ایران پس از اسلام به دست می‌داد، انقلاب دهر شهرهای ایران را برای همیشه دگرگون کرده بود. مستوفی و معاصرانش تنها افرادی بودند که هم جلوه‌ای از شهرهای ایران کهن چون گرگان، کرج، گرگانج، دینور و شکوه سلطانیه، شهر ویران‌شده در قرن‌های بعد، را دیده بودند و هم برآمدن و گسترش آبادی‌هایی همچون تهران و کرج که در قرن‌های بعد، به بزرگ‌ترین شهرهای ایران تبدیل شدند.